تبليغاتX
إسراء

إسراء

ای انسان البته با هر مشقت در راه عبادت حق بکوش که عاقبت به حضور پروردگار خود می روی

      نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی ....

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:23  توسط زهرا  | 

 

... حرکت کشتی نجات آدمیان ، احتیاجی به دریا ندارد .

این کشتی بر روی قطره اشکی مقدس که برای حسین ریخته می شود ، می گذرد . اشکی که از اعماق دل بر می آید و جان را می شوراند و آن گاه ، رهسپار پیشگاه اقدس خداوندی می شود .

 (کتاب امام حسین نوشته محمد تقی جعفری )

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:24  توسط زهرا  | 

دل من گرفت از اینجا

                          هوس سفر نداری

                                                 زغبار این بیابان ؟!

- همه آرزویم اما...

                        

                                                                       چه کنم که بسته پایم... !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:9  توسط زهرا  | 

اینبار لازم نیست برای شنیدن صدای ملکوتیان گوش هایت را تیز کنی یا حتی از جایت برخیزی وبه      آسمان برسی !  اینبار ملکوتیان به زمین آمده اند تا نقشی از ملکوت را بر صفحه رمین نقش زنند    و  کرب و بلا ،  بهترین بوم برای نقاشی ملکوتیان  است !

 طرح ورنگ آماده است  : آب ، گل ، باغبان ، غنچه ... همه حاضرند ! ...

عطش ، عشق ، خواهر ، برادر ، عمو !...        

 اشک !...

 و ما رایت الاجمیلا...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 16:58  توسط زهرا  | 

 

مسافرین محترم قطار تهران - مشهد ، متاسفانه قطار در حال خارج شدن از ریل می باشد لطفا راننده را محکم بگیرید تا زمین نخورید !

ترق تروق ترق تروق ت رق  ت روق ت ر ق  ت ر و ق..

صدای قهقهه فضای اتاق رو پر کرده بود و بچه ها هر کدوم به سمتی پرتاب شده بودند ..

ـ آقاجون تروخدا ! تروخدا فقط یک بار دیگه ..

ـ آره آقاجون فقط یک بار

ـ یک بار !باشه؟!!!

ـ آقاجون اینبار من جلو بشینم ها این محمود هی  جلو میشینه، محکم میگیرت  ، حوب معلومه از رو پاهات نمی افته زمین...

ـ پاشید ببینم !برید خونه هاتون!بیچاره پنج صبح که رفته ،بذارید یه نفس تازه کنه  بعد ۵ تایی  بریزید سرش !

ـ آقاجون تروخدا فقط یکبار دیگه!

یکی گوش های آقاجونو نوازش میکنه ،یکی موهاشو ،یکی دستای خسته ی پینه بستشو ! یکی می بوسدش..

 آقاجون کمرشو راست میکنه ،پاهاشو دراز میکنه .. بچه ها با هیجان بالا و پایین میپرن .. همه منتظرن آقاجون بگه ۳ و بپرن رو پاهاش ...

ـ مسافرین گرامی قطار تهران ـ مشهد آماده حرکت می باشد ..

۱... بچه ها همه جیغ زدند و دستاشونو جلوی هم گرفتن  ۲...  پسرها زورشون بیشتر بود... ۳ جییییییییغ!!!! همه حمله میکنن که کی اول بشه و تکیه بده به سینه های فراخ و گرم پدر بزرگ  باز محمود اول میشه ،اما صدیقه هنوز سر جاش ایستاده .. آقاجون میگه از اول میشمرم صدیقه جان زود بیا ۱..۲...۳ ... همه میپرن رو پای آقاجون و صدیقه هنوز ایستاده ...

ـ چرا نمی یای دخترم ؟

ـصدیقه زل میزنه تو چشمای آقاجون که پر از اشک شده و میپرسه : آقاجون قطار  شما  به مقصد   تهران ـ جبهه نمیره؟!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:51  توسط زهرا  | 

 

   

                    سه شنبه !

                                                چه سرسخت!

                                                                            چه بی حوصله !

                           سه شنبه !

                                                  چرا این همه فاصله ؟!

                                     سه شنبه !

                                                                    خدا    کوه   را آفرید!!!

                     

                                       (قیصر امین پور )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 22:33  توسط زهرا  | 

 

گلها همه آفتابگردانند ....

 

ـــ حرفهای ما هنوز ناتمام ...

تا نگاه میکنی :         

                              وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان

              چقدر زود

                                      دیر می شود !

 

ـــ    و  آفتاب عاقبت شاعر آفتاب گردان ها را خواند ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 20:23  توسط زهرا  | 

 

ششهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان عند ربهم یرزقونند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی پروردگارند ...

دوست دارم از شهدا بنویسم همانها که همواره هستند و با نگاه نگرانی به ما خیره شده اند که در این وانفسای دنیا به چه دل خوش کرده ایم و خود را باخته ایم ...

دستهایم می لرزد و اشک...

... آنها نمرده اند بلکه زنده اند و در نزد پروردگار خود روزی می خورند... 

مردان مرد روزگار ! عاشقان بی ادعا !! چقدر این روزها جای چنین مردانی خالیست !! نه!باید چشم دلم باز شود ! آنها همین جایند ... کنار ما ! میشود دستهایشان را روی شانه هایمان حس کنیم... همین جایند...

ـ گل اشکم شبی وا میشد ای کاش      شهادت قسمت ما میشد ای کاش!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:41  توسط زهرا  | 

 خدایا چنان کن سرانجام کار    تو خشنود باشی ومن رستگار ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 21:9  توسط زهرا  | 

 

توبه بر لب ٬سبحه بر کف ٬دل پر از شوق گناه        معصیت را خنده می آید زاستغفار ما!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 13:16  توسط زهرا  | 

 

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید



می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید



این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید



اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید



امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:



مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید



دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید



بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید



هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه

از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید



بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید



مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید...

                                                                         (محمد حسین بهرامیان)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 11:20  توسط زهرا  | 

 

جذام گرفته بود . از سرانگشتانش شروع شد ٬ در ست از همان ناخن کوچک صورتی رنگ ٬ همانوقت که دستش را برد بسوی ... 

 با سرعت حیرت آوری رسید به انگشتان ظریف و سفید رنگی که انگار خدا آنها را یکی یکی سفارشی ساخته بود .جذام  از بند بند انگشت پایین آمد به پهنای دستش که رسید از اطراف ذره ذره به سمت مچ حرکت کرد ...وحشت کرد ُدستش را محکم تکان داد خواست برای آخرین بار زیبایی دستانش را ببوید ٬ ببوسد ٬نگاه کند! سرعت سیاهی بیشتر بود ٬خواست لبش را بگذارد روی سرانگشتان خداییش که دیگر لبی نبود ُکف دست را باز کرد و بینی اش را اورد تا عطر خدا را استشمام کند ...  جذام زودتر رسیده بود!! انگار کرمها ریخته بودند در کاسه چشمش و  آبی آسمان را ذره ذره  چنگ می زدند و زهر می ریختند و سیاه می کردند ....

در زیباییش غوطه ور شده بود ٬ جذام او را عروس دنیا کرده بود !!

 

ـــ ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصَرهم غشَوة ..

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 20:32  توسط زهرا  | 

 

 

 ... و دستهایم پینه بسته اند از بس دانه های تسبیح را چرخاندم و بدنبال نفسم تسبیح را دور زدم ...

... دستانم گمشده ای دارد از جنس خاک ... از جنس تسبیح ...از جنس سبحان الله ...

...

... ماه خیره ماند تا بازی نفس  با دستانم را ببیند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:2  توسط زهرا  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم ...

...

خواستم بنویسم سخت بود  ... هر روز سخت تر می شد...

درد را دامنه نیست

...

می خواستم بگویم :  آ ...

کاروان رسید ...

لب تشنه بودند ...

آمدم بگویم : آ...

 عمو رفت ...

...

 

ـــ  می گویم  عطش ! شاید عمو بیاید  !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 23:33  توسط زهرا  | 

           یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

           کز هر زمان که می شنوم نامکرر است ...

   ...

    ــ خوشا بحال درختان که عاشق نورند

   ودست منبسط نور روی شانه آنهاست .

    ــ نه  وصل ممکن نیست

   همیشه فاصله ای هست .

   اگرچه منحنی آب بالش خوبی است

   برای خواب دل آویز و ترد نیلوفرِِ

   همیشه فاصله ای هست .

   دچار باید بود 

    ...

 

  ـ محرم این هوش جز بیهوش نیست ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 15:20  توسط زهرا  | 

 

از آیت الله قاضی زیاد شنیده ایم شاید از زمانی که جاذبه عرفان ما را فراگرفت ... و حتی پیش تر از آن ؛ زمانیکه از اولیاء الله برایمان سخن گفتند...  و یا حتی پیش تر از آن ...

عظمت اولیاء خداوند  را  روح های کوچک  درک نتوانند کرد اما هرکس به اندازه ی ظرفیت خویش می تواند از چشمه جوشان معرفتشان بنوشد تا عطشش افزون تر گردد ! ...

 

"عطش " را مدتهاست می شناسم ... انس گرفته ام ...و حسرت تمام  وجودم را فرا می گیرد زمانیکه با تمام کوچکی  ام   می خوانم :

 آیت الله قاضی ، کوه سترگ تو حید ، عارف جامع ، صاحب مقام تشرف می گوید: " من لنگه کفش انسان کامل هم نمی شوم !"...  

 

سراسر این کتاب بیم و رجاست : " هرکس به اندازه ظرفیت خویش می تواند قاضی زمان خویش باشد " ...

و هر ورق  سرشاراز  ایات و احادیث نوید بخش است  که :

 

فَاذا أحَبَّنی أحبَبتهُ و حبّبته ُ الی خلقی و أفتحُ عَین قلبه الی عَظَمَتی و جلالی .

پس هنگامی که مرا دوست داشت من هم او را دوست می دارم و محبوب دیگرانش می کنم و چشم دل او را برای تماشای عظمت و جلالم باز می کنم .(رساله لقاء الله )

 

و می گوید :

آنان که گفتند پروردگار ما خداست و براین  ایمان پایدار ماندند، فرشتگان بر انان نازل شوند و مژده دهند که دیگر هیچ ترس و حزن و اندوهی از گذشته خود ندارید و شما را به همان بهشتی که وعده دادند بشارت باد .( فصلت ، آیه 30 )

  

" شور عشق الهی در سینه آیت الله قاضی پنهان است و همین محبت مانع از آن می شود که ان  بلند نظر شاهباز صدر نشین ، دمی از معشوق غافل بماند.

بارها اشک خونین بر چهره زرد گون را به طبیب بازنموده تا جگر سوز دوایی بیابد و صبر واستقامت می کند تا عبودیت و بندگی و سر بر آستان جانان نهادن ، ملکه روح و جسم و جانش شود و سرانجام معشوق ، خانه دلش را از غیر خالی می کند و هستی اش را می سوزاند ، آنقدر که از ان وجود مجازی جز اسمی نمی ماند و قلب او  " عرش ُ الله الاعظم " می شود و خدا به حکم "الرحمن علی العرش استوی " به قلب او استیلا می یابد و قلبش را " ازهر أنور کَهَیئَة السّراج " می کند ...

که اگر شخص در طلب استقامت پیدا کرد  اسم اعظم در روح او جا پیدا می کند و ان وقت لایق اسرار ربوبی می گردد."

 

این کتاب درس استقامت است در راه طلب !  ومحب صادق نا امید نمی شود و می داند که طلب حقیقی جدا از مطلوب نیست و " او نیز  اطمینان دارد که باز نشدن در روحانیت ، نه از ناحیه بی التفاتی معشوق است  بلکه اگر در ، بی موقع باز شود صدی صد خام از کار درآید!"  وشاید معشوق می خواهد از او کامل ترین ها را بسازد  وبرای همین دیر نقاب از چهره می گشاید و او با این همه گله ای ندارد که همه را همان وظیفه دانسته ، و تنها آنچه براو سخت می نماید ، صبر بر آتش فراق است ...

که در تذکرة المتقین آمده  است : باید دانست آن چه در اول ، عاشق و طالب صادق بذل می کند ،انس و آرامش خود می باشد و سپس آن چه را دارد  و متعلق اوست حتی آبرو و اختیار خود را بذل می کند...

و قاضی عاشق صادق است ؛می گوید:

"چهل سال است دم از پروردگار عالم زدم . چند مرتبه خواستند مرا بکشند ... در این مدت نه خوابی دیدم ، نه مکاشفه ای ، نه رفیقی ، نه همدردی ، چهل سال است که در را می کوبم و خبری نیست.....  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 22:51  توسط زهرا  | 

 

روبررهش نهادم وبرمن  گذر نکرد    

 صدلطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

 سیل سرشک مازدلش کین بدر نبرد        

 در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد

یارب تو ان جوان دلاور نگاه دار                

 کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد

ماهی ومرغ دوش نخفت ازفغان من     

وان شوخ دیده بین که سرازخواب برنکرد

میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع   

 او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

جانا کدام سنگدل بی کفایتست              

کوپیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد

 کلک زبان بریده حافظ در انجمن 

 باکس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 23:5  توسط زهرا  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ولا تسبُّوا الّذین یدعون من دون اللهِ فَیَسُبّوا اللهَ عَدوا بِغیرِ علمٍ

 

کذلک زیّنّا لِکُلِّ اُمّةٍعَمَلََهُم ثمّ الی ربِّهُم مّرجِعُهُم فَیُنَبِّئُهُم بِما کانوا یَعمَلون .

 

 

شما مومنان دشنام به آنان که غیر خدا را می خوانند

 

مدهید تا مبادا آنها نیز از روی دشمنی و و جهالت 

 

خدا را دشنام دهند ؛ همچنین ما عمل هر قومی را در نظرشان

 

زینت داده ایم ،  پس بازگشت آنها به سوی خداست و خدا آنان را به

 

کردارشان آگاه  می گرداند .

 

(انعام 108 )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 19:21  توسط زهرا  | 

 

بالاخره اصرارهای ما جواب داد و محمودشیخ هم وبلاگ نویس شد .وبلاگ یک شخصیت ادبی و شاعر و نویسنده یقینا طرفداران زیادی داره  و خیل خیال  بزودی پاتوق دوستداران شعر و  ادب و فر هنگ خواهد شد...

عمو جون به دنیای مجازی خوش اومدی  و امیدوارم نوشتنت مستدام باشه!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 21:45  توسط زهرا  | 

 

مهر 1385  نزدیک است ، صدای قدمهایش می آید  و هنوز خاطره مهر 1381 و مهرهای بعدش با تمام مهربانیهایشان  ، در من جاری است...

  مهر 1381 بود و جشن  ورودیهای جدید دانشگاه علامه ُ  تالار سبز ... ،آنروز چیزهای دیدنی وماندنی زیاد داشت  اما ازتمام آن جشن یک شعر خاطره شد و باقی ماند...

 

 امروزهم که به چهار سال تحصیلم نگاه می کنم  می بینم جامعه شناسی هم همین است ؛  در تمام این چهار سال  در حال آموختن همین یک شعر بوده ام ...

 

کاش درسم را خوب آموخته باشم :

 

 

               « احمدک »

 

معلم به ناگه چو آمد کلاس

چو شهری فروخفته خاموش شد

سخنهای نا گفته در مغزها

به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام

غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود ودر عنفوان شباب

جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را

صدای در شب معلم شکست

زجا احمدک جست بند دلش

بدین بی خبر بانگ ناگه بست

«بیا احمدک »درس نا خوانده بود

به جز آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان شتافت یتیم

خطوط خجالت برویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش

بروی تن لاغرش لرزه واداشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت

بنی آدم اعضای یکدیگرند

وجودش به یکباره فریاد کرد

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز ، کز ، وای یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد

نگاهی به سنگینی از روی شرم

به پایین افکند و خاموش شد

معلم بکوبید پا بر زمین

نماینده ی آتش و خشم و کین

درونی پر از نفرت و کینه داشت

غضب می درخشید در چشم او

مگر چیست فرق تو با دیگران

نخواندی چنین درس آسان بگو

عرق از جبین احمدک پاک کرد

خدایا، خدایا چه می گوید آموزگار

مگر نمی داند در این میان

بود فرق بین دار و ندار

به آهستگی احمد بی نوای

چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آنها به دامان مادر جوشند

و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی

نگفته کسی تاکنون یک سخن

من از روی اجبار و از ترس مرگ

کشیدم از این درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه دوز ی کار

ببین دست پر از پینه ام شاهدست

سخنهای او را معلم برید

ولی او سخنهای بسیار داشت

معلم بکوبید پا بر زمین

این پیک قلب پر از کینه است

به من چه که مادر ز کف داده ای

به من چه که دستت پر از پینه است

رود یکنفر پیش ناظم که او

بهمراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او

زچوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش گشت

چو او این سخن از معلم شنید

ز چشمان او برق سوئی جهید

به یاد آمدش شعر سعدی و گفت

ببین یادم آمد کمی صبر کن

تآمل خدا را ، تآمل دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند ادمی ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 19:17  توسط زهرا  | 

 

 

 

 

 

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی            

  مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت            

  بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ذکرها گفتی و بر گفته ی خود خندیدی            

  از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست              

 بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت         

 عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی

قلب صد پاره ی من مهره ی صد دانه نبود     

  تو ولی گشتی واین گمشده را لرزاندی

جمع کن رشته ی ایمان دلم پاره شده است         

 من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی...

 

 

ـ برلبت نام خدا بود...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 23:57  توسط زهرا  | 

 

ونرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض خلیفه ونجعلهم الائمه و نجعلهم الوارثین

 

 

ــ ساقیا آمدن عید مبارک بادت!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 2:5  توسط زهرا  | 

 

 

...

ودرد دامنه دارد

هنوز هم که هنوز است درد دامنه دارد

...

 

 

این روزها فریادها سکوت  شده اند ...

این روزها بعض هم نمی شکفد  ...

این روزها ....

قرآن را باز می کنم :

بسم الله الرحمن الرحیم

الم .  غلبت الروم .  فی ادنی الارض و هم من بعدغلبهم سیغلبون . فی بضع سنین لله الامر من قبل ومن بعد و یومئذ یفرح المومنون . بنصر الله ینصر من یشاء و هو العزیز الرحیم .

 

ـ  ... دستان رو به آسمان : الغوث !الغوث !الغوث!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 0:31  توسط زهرا  | 

خیره شده بود به مرکز اتاق همونجایی که قرار بود گلهای وسط قالی رو ببینه!احساس لرز کردوزانوهاشو محکم تر بغل گرفت ،خواست تکیه بده به دیوار ، جون تکون خوردن نداشت!چشماش تار می دید نمی دونست از قدرت ضربه هایی که خورده یا اشکی که تو چشماش جمع شده!

 

باباش بزرگ ده بود ،چشم و چراغ  تمام دهاتهای اطراف بود ، ملا بود ! یه ملا بود و یه گلنار ! دختر بزرگه بود ،امید و مونس بابا بود ،هر جا باباش می رفت دنبالش بود ،سر و گوشش زیادی می جنبید ، این قدر جوون دور وبر خونه شون می پلکیدند که امون همه رو بریده بودند!بابا نمی خواست دخترشو شوهر بده ،بقول خودش حیفش می اومدد دخترشو دست این دهاتی های بی پول وبی سواد بده !می گفت اینا از زن فقط کار گرفتن ازشو بلدن !می ترسید ببرنش صحرا تو ذل گرما! بهش بگن گون بچینه دستاش زخم و زیلی بشه !می ترسید بفرستنش کوچه آب و جارو کنه ،آخه گلنار مال این حرفا نبود ،باید با ناز و نواز ش بیدارش می کردند ،می بوسیدند ،موهاشو شونه می کردند ،کارش رسیدگی به دفتر کتاب های بابا بود ،پذیرایی از مهمونای بابا ، بازی ،شوخی ،تفریح ،شیطون بود ،دنبال شوهر شهری بود ،مدام با عمو می رفت شهر خودشو به دوستای شهری عمو بشناسونه که شاید ... مادر می گفت دختر نمیفرستم غربت!...  غرورش شهره ی عام و خاص بود !از هیچکس نمی ترسید حتی از ترکه های مادرش!

 

ساق پاشو مالید ، تمام بدنش می سوخت ، جای شلاق ها از رو لباسشم پیدا بود ،خودشو کشون کشون برد تا گوشه اتاق ،همه ی بدنش درد می کرد ،چرا هیچکس نمی اومد کمک؟!

 

عادت کرده بودند هرروز با صدای خاله از خواب بپرند ، که آبجی نمی بخشمت گلنار ندی به نریمان من ! مگه نریمان من چشه ؟! یه آبادی چشم دارن بهش !رعناترین جوون دهاتهای اطرافه!

گلنار چشماشو می بست نریمانو می دید با قد بلندش ،چشم وابروهای مشکی ،قدرت بازو ،خوش تیپیش ،مگه چی کم داشت ؟! خاله که می رفت بابا شروع می کرد : دختر دسته گلمو بدم به این دهاتیهایی که محتاج نون شبشونن که چی؟ که از بچه ام کار بکشن ،گشنگی بدن بهش؟ اونا اگه نون دارن بدن صدری شون بخوره !دختره ی معصوم همیشه ی خدا مریضه!

 

از گشنگی داشت از حال می رفت ...چقدر اتاق خالی بود ... حتی یه تیکه نون ... هر چی بود توی صندوقچه بود صندوقچه هم که همیشه قفل بود ! گیرم که باز بود کی جرات داشت بره سرش ،اصلا کی جون تکون خوردن داشت؟!

 

 

مامان می گفت خوب فقیرن  ندارن ! نریمان جوون !کار می کنه، زندگیشو می سازه ، خودت همیشه میگی آینده اش روشنه !...

 

در رو به روش باز کرد و دستشو به سمت اتاق گرفت ، در حالیکه نگاهشو از  لبهای اناری گلنار بر نمی داشت با خنده گفت :بفرمایید گلنار خانم!... بقول قدیمی ها شب اول نازی به نازی! اومد که پاشو برداره موند، آخه موقع نارزدن آقا محکم کوبیده بود به پاش تازندگی تو دستاش باشه !! در رو پشت گلنار  بست و با نیشخندی ادامه داد شب دوم نون و پیازی!!...

صبح که از خواب پروندش جارو دادند دستش که کوچه رو آب و جارو کن !مکث کرد جارو رو انداخت  زمین و به طرف اتاقش رفت ،قاب در رو هیکل مردونش پر کرده بود خودشم نفهمید چرا اما جارو رو برداشت و رفت تو کوچه!تمام مدت مواظب بود بابا از اونورا رد نشه که... باباروبروش بود ...دوید تو خونه ...

نشسته بود تو اتاقشو خیره شده بود به گلهای وسط قالی ... درو باز کرد ،ایستاد کمی نگاهش کرد ،دررو بست و پرده رو کشید و اومد کنار گلنار نشست نگاهش کرد وخندید و دستاشو برد تو موهای گلنار و دهنشو برد کنار گوشش ،از آینده براش گفت از آرزو هاش ،از اینکه می خواد اونو خوشبخت کنه...

گلنار دلخورتر از این حرفا بود ، بزور خودشو از زیر دستای قویش کشید بیرون وخیره شد به چشماش :خوب؟ برو بکن به من چه؟

-         خوب...من...میدونی ؟!...سرمایه لازم دارم ..میگم اگه این قالی رو بفروشیم ...

از جاش پریدو رفت سمت در :امکان نداره،قالی جهازیمه ! آوازه ی  قالی من تو دهات پیچیده حالا بدم ببریش که چی؟!    پرده رو زد کنار ،مادرش پشت در ایستاده بود،خیره شد به چشماش و زد بیرون!

 

نترس آبجی من براش مادری می کنم !یه اتاق کنار خودم می دم  بهشون !نفس بکشن می فهمم ،نمی ذارم آب تو شکم بچه ات تکون بخوره!اگه پسرم بد کنه؟! خودم حالشو می یارم سر جاش!

 

چشماش سیاهی  رفت ...زخماش بد جور می سوخت ...کف اتاق سرد بود خیلی سرد!

 

 

برگشت ،قالی بغل داشت از اتاق میزد بیرون ،با بهت ایستاد و نگاش کرد ..

-         برات بهترشو می خرم خانوم !ناراحت نباش!

-         -نمی ذارم ببری...قالی رو گرفت و به سمت اتاق حل داد ...

-         _این کارارو نکن زورت نمی رسه!

 

همیشه دلش به این خوش بود که باباش بزرگ ده!کسی نمی تونه رو حرفش حرف بزنه ،نمی تونند به زور شوهرش بدن ...

 

اون روز با صدای مادر بزرگ بیدارشدند که شیرمو حلالت نمیکنم اگه نذاری این وصلت سر بگیره

- آخه مادر ...

- آخه نداره ،من اگه یه آه بکشم زندگیت دود میشه میره هوا ،رو حرف من میخوای حرف بزنی؟!

 

هر طرف قالی رو یکی گرفته بود چند بار خوردن زمین !نفهمید کی از کجا کمربند  داد دست نریمان و گفت :بزنش!اینقدر بزنش که بفهمه شوهر کرده و یادش بمونه حرف حرف کیه ،دختره ی پررو فکر کرده اینجام خونه ی باباش که حرف حرف اون باشه!

 

 

تمام نیروشو جمع کرد که پاشه ،نشد ،نتونست،خوب زده بود ،خیلی خوب! اما باید پا می شد ،باید زندگی می کرد امشب شب دوم بود....

 

-         خوب عروس خانم نمی خوای بقیه شو بشنوی ؟شب سوم ؟!

 داشت کت شلوار دامادی شو آویزون می کرد ،کلی بابتش پول داده بود ،با دقت جاش داد و کمربند شو برداشت وبا خنده گفت :شب سوم چوب درازی!...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 23:43  توسط زهرا  | 

 

 

خدا

ای سرود جاری دلهای خسته

خدا

ای سکوت گویا وای فریاد خاموش روح های آشنا.

ما یک عمر فریاد را ، یک دنیا طلب را ،تجربه کرده ایم. با تجربه ها ، روبه تو آورده ایم ... ماطعم کفرها ، شرک ها ، نفاق ها را چشیده ایم و بن بست ها را چه بگویم که چگونه احساس کرده ایم .اکنون ،دربرابر تو لب از لب گشوده ایم . حتی در خاموشی طنین فریادیم ...

این تویی که ما را خوانده ای . این تویی که در ما دمیده ای ... این نوای توست ،تو ،از خودت بشنو ،که ما سزاوار شنیدنت نیستیم .

که ما از تو هیچگاه نشنیدیم ...

این نوای توست .

این نوای آشنای توست ،در نی وجود ما .

تو ،

بشنو از نی .

از نی ، این سر برآورده، از مرداب.

از نی ،  این سرکشیده،  تا فریاد.

این حکایت جدایی ماست که پس از هزار تجربه ، هزار بن بست ، هزار درگیری ،  به تو ای آخرین فریاد ،  به تو ای آیه ی  امید ، ختم می شود این جاری سر گشته ،این رود وجود ماست ؛ که پس از تجربه ی هزار مرداب باز هم به تو می پیوندد...

 

 

- " بشنو از نی " می خوانم ، صحیفه ی سجادیه ، دعای ابوحمزه ی  ثمالی  .... درمان تمام خستگی ها !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 22:46  توسط زهرا  | 

 

امشب از عالم جدایی کرده ام

پیکرم را مومیایی کرده ام

دفترم تابوت صدها واژه است

من چنین فرمانروایی کرده ام!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 1:21  توسط زهرا  | 

باز هم دلم گرفته ، آنقدر دلگرفته ام که لبخند بزورهم بر لبانم نقش نمی بندد، بسم الله می گویم ، " قیصر" را بر می دارم ، دوست دارم از شاعر دردها بخوانم :

...

نام تو نور

             نام تو سوگند

نام توشور

              نام تو لبخند

لبخند

در تلفظ نامت

ضروری است!

...

 

از خدا بخاطر چهره ی عبوسم شرمنده می شوم ، جلوی آینه می ایستم ، خیره می شوم به لبانم  :  بسم الله الرحمن الرحیم ! ابخند می زنم ! آری باید لبخند زد ! باخودم فکر می کنم خدای شادیها که لبخند در نلفظ نامش ضروری است چرا مارا در غربت این زمین تنگ زندانی کرده است؟ ...  بسم الله می گویم،  به چشمانم خیره می شوم ٬چشمانم هم می خندند! آنقدر بسم الله می گویم تا تمام وجودم لبخند شود ، حالا تمام وجودم می خندد ، حالا دوست دارم بلند بلند بخندم ، انگار وقتی می خندم دارم ذکر می گویم، انگار خدا هم به من لبخند می زند ، انگار ... ،  حالا می فهمم چرا  بندگان خاص خداوند همیشه لبخند آذین بخش لبانشان است!!

 

 

 Image hosting by TinyPic

 

 

(اینم یه لبخند از یه فرشته ی دوست داشتنی خدا! )

 

ـــ کاش همیشه همه ی ما در حال بسم الله گفتن بودیم !

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 0:14  توسط زهرا  | 

 

""نيكوس كازانتزاكيس (نويسنده زورباي يوناني) تعريف مي‌كند كه در كودكي، پيله كرم ابريشمي را روي درختي مي‌يابد، درست زماني كه پروانه خود را آماده مي‌كند تا از پيله خارج بشود. كمي منتظر مي‌ماند، اما سرانجام‌، چون خروج پروانه طول مي‌كشد، تصميم مي‌گيرد به اين فرآيند شتاب ببخشد. با حرارت دهان‌اش پيله را گرم مي كند، تا اين كه پروانه خروج خود را آغاز مي‌كند. اما بال‌هايش هنوز بسته‌اند و كمي بعد مي‌ميرد.

كازانتزاكيس مي‌گويد : بلوغي صبورانه با ياري خورشيد لازم بود، اما من انتظار كشيدن را نمي‌دانستم. آن جنازه كوچك تا به امروز، يكي از سنگين‌ترين بارها بر روي وجدانم بوده . اما همان جنازه باعث شد بفهمم كه فقط يك گناه كبيره حقيقي وجود دارد : فشار آوردن بر قوانين بزرگ كيهان. بردباري لازم است، و نيز انتظار زمان موعود را كشيدن، و با اعتماد راهي را دنبال كردن كه خداوند براي زندگي ما برگزيده است. ""

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 23:44  توسط زهرا  | 

 

این روزها برای شنیدن صدای پایش گوشهایم را تیز نمی کنم !... "جدایی"با چنان صلابتی به من نزدیک می شود که تمام بغض های چندین ساله ی  فروخورده ام زیر قدمهای مغرورش اشک گشته اند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 11:26  توسط زهرا 

یادمه همیشه می گفتم یا نمی نویسم یا درست وحسابی می نویسم