تبليغاتX
إسراء

إسراء

انسانم آرزوست

مشق شب را می خوانم وبغض چندین روزه  ی فرو خورده ام سر وا می کند دستم می لرزد ...توانایی نوشتن ندارم ...اشکها پرده شده اند و نمی بینم ...کاش نمی دیدم ...کاش خیلی چیزها را نمی دیم..کاش ...کاشهایی که حتی قادر به بیان آنها نیستی ...کاش فردا عید بود ..کاش فردا.....

زهرا  نمرود  فرعون موسی ساره محبوبه فاطمه درد های تاریخی تان چقدر بالا گرفته که چنین می نالید؟درد هایمان  ...دردهایمان ... درد های مشترک همه ما .....درد هایی که حتی به سخن نمی آیند...کاش لا اقل میشد از درد هایمان بگویم................................

. امشب باز غربت زمین مرا گرفت چنان گرفت که سراسر فریادم ..نیاز ...پرواز....دلتنگم..... دلتنگتر از همیشه ...همیشه وقتی درد را می بینم درد مند تر می شوم ...دلتنگم ....اینجا آغوش گرمی برای من نیست  تا سر را بر روی شانه اش بگذارم؟ و از درد تاریخی ام بگویم ؟از همان دردی که در لحظه تولدم همان لحظه که همه می خندندو من گریستم بگویم ؟!اینجا شانه ای نیست تا بغض فرو خورده ی تاریخی ام را خالی کنم؟...ها ؟! چرا کسی جوابم را نمی دهد ؟!!!!اینجا کسی نیست ؟!!

زهرا ساره فاطمه محبوبه انسان...انسان ..انسان پس بالاخره کی زمان سفر فرا می رسد .......؟!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 0:17  توسط زهرا  | 

 

عارفان زیر نور می خوابند           عاشقان در بلور می خوابند 

زاهدان نیز در مقام طلب           شب پر از فکر حور می خوابند!!

 

ـــ استغفر الله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 19:35  توسط زهرا  | 

 چنین گفت زرتشت:

...... که سوزانید بدی را در آتش ٬تا زآتش برون آید نیکی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 19:39  توسط زهرا  | 

ابراهیم در آتش بود وخدا خدا میکرد تا آتش گلستان نشود.....................٬ابراهیم میخندید ٬شعله های آتش هم میخندیدند٬ابراهیم با شوق در آتش میغلتید و زبانه های آتش با شوق اورا احاطه میکردند٬ابراهیم تمام وجودش را به سوختن دعوت میکرد وتمام ذرات وجودش به سمت سوختن میدویدند٬ لبانش از عطش فراق خشک شده بود وآتش از گرمای وجود ابراهیم شعله گرفته بود٬ابراهیم عاشقانه به خدا نگاه کرد وخدا  نگران به ابراهیم...... ابراهیم خواست اولیاءالله شود مقرب خدا شود وخدا خواست میزبان ابراهیم  باشد٬  رفیق ابراهیم باشد٬ابراهیم همت کرد تا خدا بیش از این چشم براهش نباشد ٬هرچه خار وخس وسوختنی بود در آتش ریخت حالا شعله های آتش همه وجودش را تسخیر کرده بود حالا اینقدر آتش بالا کشیده بود که فقط میتوانست سر را بالا بگیرد و فقط خدا را ببیند.. ..فقط خدا را ..........................................

ـــ گل اشکم شبی وا میشد ای کاش    شهادت قسمت ما میشد ای کاش

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 13:8  توسط زهرا  | 

   نوبت خانه تکانی دل رسیده بود...هرروز باید به یک بهانه دستی بر سر وروی دل کشید واینبار بهانه نوروز بود وخانه تکانی هایش ٬خانه دل راکه پاک کنی ٬تطهیر کنی ٬نورانی کنی ٬خانه خدا کنی ٬آنوقت دست به هرچیز بزنی رنگ خدا میگیرد کتابت٬ کتابخانه ات٬ کامپیوترت ٬دیوارهای خانه ات ٬همه خدایی می شوند٬ آنوقت خانه ات نورانی میشود٬ زیبا می شود ٬مکان آرامش می شود٬ خانه خدا می شود .....

برخاست ٬غسل کرد٬ لباس تمیز پوشید ٬عطر زد٬ تمام چراغهای اتاقش را روشن کرد ٬گلهایی که روزی دوستی از بهشت برایش آورده بود را مرتب کرد ومثل همیشه از عطر گلها مست شد... رفت... رفت سراغ عزیزترین هدیه زندگیش ٬یادگار نجف...بی رنگی رنگ خدا ست ...٬سجاده ی سفیدش را پهن کرده همان سجاده ای که بارها وبارها خانه دلش را با آن پاک کرده بود٬دوست داشت حالا که بدیدن خدا میرود آنقدر باشکوه باشد که خدا به او خوش آمد بگوید٬خدا اورا در اغوش بکشد٬ پس با شوق دوید وچادری که خدا به او هدیه داده بود را سر کرد ...حالا اینقدر خود را با زینتهای بزرگ آراسته بود که کوچکی وجودش تحمل ناپذیر شده بود ....بغض کرد تکبیر گفت:الله اکبر....بسم الله الرحمن الرحیم ...الحمدلله رب العالمین.. الرحمن الرحیم... مالک یوم الدین... ایاک نعبد وایاک نستعین ...اهدنا الصراط المستقیم ..صراط الذین انعمت علیهم ...غیر المغضوب علیهم والضالین...................اشک تمام پهنای صورتش را پوشانده بود ...شرمنده ی محبتهای خدا بود٬ هر قطره اشکی که میچکید نوری در وجودش جان میگرفت٬ نماز که تمام شد به زمین وزمان میخندید ...صدای هلهله ی فرشتگان را میشنید ومیدید خدایی راکه به او لبخند میزند!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 18:10  توسط زهرا  | 

مطالب قدیمی‌تر