زهرا نمرود فرعون موسی ساره محبوبه فاطمه درد های تاریخی تان چقدر بالا گرفته که چنین می نالید؟درد هایمان ...دردهایمان ... درد های مشترک همه ما .....درد هایی که حتی به سخن نمی آیند...کاش لا اقل میشد از درد هایمان بگویم................................
. امشب باز غربت زمین مرا گرفت چنان گرفت که سراسر فریادم ..نیاز ...پرواز....دلتنگم..... دلتنگتر از همیشه ...همیشه وقتی درد را می بینم درد مند تر می شوم ...دلتنگم ....اینجا آغوش گرمی برای من نیست تا سر را بر روی شانه اش بگذارم؟ و از درد تاریخی ام بگویم ؟از همان دردی که در لحظه تولدم همان لحظه که همه می خندندو من گریستم بگویم ؟!اینجا شانه ای نیست تا بغض فرو خورده ی تاریخی ام را خالی کنم؟...ها ؟! چرا کسی جوابم را نمی دهد ؟!!!!اینجا کسی نیست ؟!!
زهرا ساره فاطمه محبوبه انسان...انسان ..انسان پس بالاخره کی زمان سفر فرا می رسد .......؟!!

ابراهیم در آتش بود وخدا خدا میکرد تا آتش گلستان نشود.....................٬ابراهیم میخندید ٬شعله های آتش هم میخندیدند٬ابراهیم با شوق در آتش میغلتید و زبانه های آتش با شوق اورا احاطه میکردند٬ابراهیم تمام وجودش را به سوختن دعوت میکرد وتمام ذرات وجودش به سمت سوختن میدویدند٬ لبانش از عطش فراق خشک شده بود وآتش از گرمای وجود ابراهیم شعله گرفته بود٬ابراهیم عاشقانه به خدا نگاه کرد وخدا نگران به ابراهیم...... ابراهیم خواست اولیاءالله شود مقرب خدا شود وخدا خواست میزبان ابراهیم باشد٬ رفیق ابراهیم باشد٬ابراهیم همت کرد تا خدا بیش از این چشم براهش نباشد ٬هرچه خار وخس وسوختنی بود در آتش ریخت حالا شعله های آتش همه وجودش را تسخیر کرده بود حالا اینقدر آتش بالا کشیده بود که فقط میتوانست سر را بالا بگیرد و فقط خدا را ببیند.. ..فقط خدا را ..........................................