(لطفا در هنگام خواندن لحن کودکانه رو فراموش نکنید!)
اگه واصه همه لااااتییییییییییییی واصه من ٬شوکولاااتی!!!!!!!!!
انسانم آرزوست
(لطفا در هنگام خواندن لحن کودکانه رو فراموش نکنید!)
اگه واصه همه لااااتییییییییییییی واصه من ٬شوکولاااتی!!!!!!!!!
تنها نشسته بودم ٬منتظر محمد بودم ٬نگران شده بودم ٬چرا محمد دیر کرده بود ٬تاریکی اتاق را گرفته بود تنها یک شعاع کمرنگ مهتاب افتاده بود توی اتاق ........دو تا زانوهایم را بغل گرفته بودم٬ دست خودم نبود چشمهایم رود خانه اشک ساخته بودند ٬هیچ وقت محمد اینقدر دیر نمی کرد باید خیلی وقت پیش می آمد ٬تنها بودم ٬ترسیده بودم ٬نگران محمد بودم ٬بیشتر لوله شدم تو خودم ...کاش محمد زودتر می آمد دیگر تاب دوریش را نداشتم٬ نه اینکه تابه حال نرفته باشد ...چرا همیشه می رفت ٬این را همه می دانستند ٬همیشه برای عبادت می رفت آنجا ٬خیلی وقتها خودم برایش آب ونان می بردم که دیده باشمش هم ٬اما اینبار گفت نیا!!! فکر دل تنگ مرا هم نکرد ٬از همان اول که رفت نگرانش شدم ٬مشکوک رفت ٬حالا هم که خیلی دیر کرده بود ٬همیشه زودتر از اینها می آمد٬فکر کن آدم دلتنگ نگران هم شود ٬ چه می شود ؟!خیره شدم به مهتاب تا محمد را ببینم !
صدای اولین ضربه که بلند شد جان تازه گرفتم ٬انگار تمام نیروی دنیا ریخت توی پاهای سست من ٬از جا پریدم محمدم آمده بود٬محمد امینم ٬شجاعم ٬عزیزم ٬خدایا شکرت ٬دویدم سمت در که صدای ضربه دوم میخکوبم کرد ...انگار مریضی پشت در بود ٬انگار که توانایی در زدن نداشت ٬انگار داشت از حال می رفت ترسیدم ٬یعنی محمد بود ؟!نه !خدا نکند محمد باشد !دستم را به دیوار گرفتم تا بقیه راه را طی کنم ٬صدای قلب وحشت زده ام را می شنیدم ٬خدا خدا می کردم محمد نباشد !!!! سومین ضربه را بزور شنیدم ٬دیگر توان ایستادن نداشتم ٬یعنی چه بلایی سر محمد آمده؟!کسی مزاحمش شده؟!بیمار شده ؟!نکند از کوه افتاده ؟!!نکند....خودم را کشان کشان رساندم جلوی در ٬دستم به دیوار بود که زمین نخورم ٬خداخدا می کردم محمد نباشد ٬اشکهایم می آمد دست خودم نبود ٬قدمهایم را تند تر کردم ٬یکی دوبار دامنم زیر پایم ماند داشتم می خوردم زمین............اما باید می رسیدم ............ اگر محمد باشد به کمکم احتیاج دارد !!.............من که نمی دانستم موضوع چیست؟نمی دانستم چه شده ؟!تو هم اگر جای من بودی همین جور نگران میشدی !حق داشتم !باور کن حق داشتم !...................دست بردم طرف در ....آهسته در را باز کرد م ...آری !محمد بود ٬!محمد من !!!کاش شب تاریکتر بود ٬کاش مهتاب نبود ٬کاش جوانتر بودم ٬کاش قوتم بیشتر بود تامحمد را بغل بگیرم .............................................
خیره شدم به چهره ی محمد ٬رنگ چهره اش پریده بودمثل نور مهتاب ٬بهت زده بود ...چشمانش این را می گفت ٬انگار زبانش قفل کرده بود ٬نه توان سخن گفتن داشت نه توان ایستادن ٬قطره های سفید رنگی صورتش را پوشانده بود نمی دانم اشک بود یا....٬لبانش می لرزید ....٬انگار که می خواست از حال برود ....!از لبخندش شناختمش ...مثل همیشه داشت به من لبخند می زد ...دستهایم را بردم طرف دستهایش ٬احساس کردم اگر نگیرمش سقوط می کند ٬می لرزید یخ زده بود ٬سرد بود ٬ اشک هایم می بارید :محمد جان چت شده ؟!کجا بودی؟هیچ کس همراهت نبود ؟تنها آمدی ؟! علی چه؟علی کجاست؟!محمد؟!!محمد جان!! .......... تکیه دادمش به خودم ٬تمام بدنش می لرزید ...خیس عرق شده بود ...اشکهایم می آمد ٬:محمد خوبی؟!! سرش را پایین آورد ٬بازوهایش را گرفتم ٬آرام خواباندمش .....٬می لرزید ٬ دویدم وهر چه ملحفه و پتو داشتم آوردم انداختم سرش ٬هنوز می لرزید !روبرویش نشستم ٬ دو تا زانوهایم را بغل گرفتم و خیره شدم بهش ...بعد از مدتی آرامتر شد.........چشم ازش بر نداشتم تا بیدار شد ....مثل همیشه بهم لبخند زد ٬زل زد به چشمهای من با محبت همیشگی اش ٬مشتاق نگاهش کردم ٬خزیدم طرفش٬چشم دوختم به چشمهای قشنگش :محمد نمی گویی چه شده؟!..... محمد چشم دوخت به چشمان من ومن دیدم ٬: محمد را دیدم در حراء ! وصدایی که می گفت :إقرا .... ودیدم که محمد خواند ...محمد خواند؟!....آری !محمد خواند ....محمد خواند ومن شنیدم ....محمد غرق در نور بود ....نور حراء را احاطه کرده بود ٬..................... حالا من می لرزیدم ومحمد مرا به آغوش گرفته بود ٬بدنم خیس عرق بود ٬دست پایم می لرزید وتنها وجود محمد بود که مرا گرم می کرد ٬محمد دستش را گذاشت روی سینه ام ٬آرام شدم....سرم را گذاشتم روی سینه ی محمد!! اشکهایم می آمد....محمد لبانش را آورد کنار صورتم ودر گوشم زمزمه کرد ......................٬محمد گفت ومن شنیدم ٬محمد خواند ومن خواندم ٬محمد از رسالتش گفت و من پذیرفتم ٬محمد باور خواست ومن باورش کردم ٬محمد دست دادو من عهد بستم٬ محمد برخاست ومن برخاستم ٬محمد وضو ساخت ومن وضو ساختم ٬من در چشم محمد خدا را دیدم و اودر چشم من خودش را !محمد ایستاد ومن ایستادم ٬محمد خواند :حق است لا اله الاالله .من ادامه دادم:اشهد ان محمدا رسول الله ....محمد قامت بست ومن قامت بستم ٬محمد حمد خواند ومن توحید را ٬محمد رکوع رفت ومن سجود را ٬محمد تشهد گفت .من سلام را !!
محمد خندید ومن خندیدم ٬محمد رسول خدا شده بود و من اولین یارش!!!
صدای هلهله ٬دست وشادی فضای اتاق را پر کرده بود ٬تک تک مهمانها می آمدند ٬ عروس را می بوسیدند و به داماد تبریک می گفتند ......
نگاهش به دور دستها مانده بود ...باور نمی کرد ٬باور نمی کرد خدا بالاخره دعایش را مستجاب کرده ٬بعد از چندین سال در کنار کسی بود که دیوانه وار دوستش می داشت ٬مدام زیر لب زمزمه می کرد :الحمد لله...الحمد لله ....٬ صدای خنده ی "او "را که شنید رویش را برگرداند ٬همیشه آرزو داشت سیر به چشمان او نگاه کند ٬خیره ٬عاشقانه . تمام حرفهایش را با نگاهش به "او "بگوید ...نگفته های تلمبار شده ی دلش را ٬وحالا زمانش رسیده بود ...تمام وجودش از شوق می لرزید آرام سرش را بالا گرفت چقدر برای این چشمان سیاه شعر گفته بود ٬چقدر انتظار چنین لحظه ای را کشیده بود ٬چقدر چشمان سیاه اورا دوست داشت ...٬از شوق توان نگریستن به چشمانش را نداشت ... می گریست ...باور نمی کرد ٬با هر زحمتی بود حلقه های اشکی که دیدش را تار کرده بود کنار زد تا" او"را شفاف ببیند ٬ مثل آب ٬مثل آیینه ٬...سرش را بالا کرد ...............................
سیاه بود ٬همه جا سیاه بود ٬آسمان ٬زمین ٬گلها ٬عشق وحتی رنگ زندگی هم سیاه بود ...همه جا شده بود رنگ مردمک چشمهای "او" ..... همه جا !! نگاهش را به هر طرف که بر می گرداند سیاهی میدید...حالا دیگر در دنیای چشمان او می زیست ... ٬در سیاهی مطلق.... ٬در "او" ....٬ بدونِ....و با یک عصای سفید...... !!!
چند دقیقه بعد......
باران...
آرامش ...
پاکی.....
و.....
و انَ مع العسر یسرا.
یا مقلب القلوب والابصار ...مرد چشمانش را باز کرد وبه طرف پنجره ی کوچک اتاق چرخاند ٬خیره شد به برگِ سبزِ کوچکِ شاخه یِ چنارِ پشتِ قابِ پنجره !وقتی برگ سبز روی شاخه خشک جوانه زده بود مرد هم خندیده بود ...آمدن بهار برایش خیلی لذت بخش بود و پاییز همیشه سخت! وقتی تک تک برگهای سرخ وزرد پایین می افتادند و مرد دیگر قادر به دیدن انها نبود ..چقدر دوست داشت بدود و برگها را در دستانش بگیرد.....با دستانش نوازش کند ...چقدر دوست داشت روزی کنار درخت چنار بایستد واز پایین به بلندی آن نگاه کند...چقدر دوست داشت ...٬ درخت چنار برایش تقویم فصل بود ! از درخت چنار تنومند یک شاخه خود را تا جلوی پنجره ی طبقه سوم کشیده بود... یادش آمد اولین روزی که روی این تخت خواباندنش ٬همان روزی که فکر می کرد خیلی اینجا ماندگار نیست٬پنجره بود ویک آسمان !فقط یک آسمان در قاب فلزی رنگ ورو رفته ی پنجره وستاره هایی که خیلی هم نمی درخشیدند...آن روز آرزو کرد کاش یک شاخه ی سبز از این پنجره عبور می کرد وهر روز منتظر یک برگ سبز بود! با آسمان انس گرفته بود ودلش به پنجره و آسمان خوش بود که روزی٬یادش نمی آمد پس از چند سال٬امابالاخره یک روز برگ سبزی به او سلام کرد...حالا یک شاخه ی چنار از پنجره اش می گذشت و هر سال تنومند تر می شد ...
یامدبر اللیل والنهار ... بیست وچهار ساله بود که آوردندش اینجا ...جوان بود ...همه می گفتند زیباست...مادرش همیشه پُز یوسفش را می داد..عزیز بود ٬عزیز... !یوسف ٬زلیخا هم داشت !!مجنونِ لیلای همسایه هم بود !...لبخند محوی چهره ی مرد را فرا گرفت ..آخرین باری که عازم جبهه بود یواشکی با لیلا قرار گذاشتند پشت بام و قول دادند تاریخ را عوض کنند و لیلا را به یوسف برسانند!!!!....حالا چهره اش گرفته بود ...هر چه سعی کرد نتوانست قیافه ی خودش را در آن سالها مجسم کندولی چهره ی لیلا پیش چشمش بود ....چشمانش را بست ٬بست تا لیلا برود ...مدتها بودهمه را از خانه ی دلش بیرون کرده بود و خودش را از خانه ی دل همه کشیده بود بیرون ....یوسف بی دست وپا همان بهتر که در چاه باشد !!!!این جمله را بیست و پنج سالگی اش به لیلا گفته بود تا لیلا برود ...ولیلا با چشمان تر رفته بود.....خودش هم بعد از رفتن لیلا مدتها گریه کرد ....دیگر نه خبری از مادرش بود نه از زلیخا!کم کم خودش هم داشت فراموش می کرد یوسف است ...زیر لب زمزمه کرد :یوسف !یوسف!چه نام زیبایی!!
یا محول الحول والاحوال... اولش که آمده بود امید داشت ٬شوق شهادت داشت ٬فکر میکرد همین روزها رفتنی ...می خندید...حرف میزد...با اینکه نمی توانست تکان بخورد وشبانه روز خوابیده بود اما سراسر تحرک بود وزندگی ..تمام عکسهایش را به دیوار زده بود ٬چفیه اش را از گردنش دور نمی کرد ٬با خاک فکه تیمم می کرد ...مدام برای ملاقاتی هایی که لحظه ای تنهایش نمی گذاشتند خاطرات دوستانش را می گفت ٬همسفران شهیدش را ...٬هر روز ملاقاتی ٬ هرروز گل وسبد سبد محبت !!!..... زخمهای بستر بیتابش کرد ...تمام وجودش مور مور می کرد ...دوست داشت تکان بخورد ٬غلتی بزند ...پهلو به پهلو شود ..تمام سلولهای بدنش میل به تحرک داشت ٬درد داشت !بیست سال بود که به پشت خوابیده بود ...تمام پشتش پر از زخم بود ...درد داشت٬ درد !!! این روزها تنها همدمش درد بود ٬درد از هر جوری که بخواهی ! از مدتها پیش دیگر ملاقاتی نداشت ٬فراموش شده بود ٬دیگر خاطراتش برای کسی جذاب نبود ٬دیگر کسی دوستان اورا نمی شناخت ٬دیگر کسی خود اورا نمی شناخت ٬یک روز به نام جانباز اینجا شلوغ می شد ...این روزها حال مرد بدتر از همیشه بود ٬آدمهایی که نه حرفش را می فهمیدند نه او حرف آنهارا می فهمید ...گاهی وقتها فکر می کرد جانبازی اش وسیله شده برای ...حالش از تصور این هم بهم می خورد ....دیگر اجازه نمی دادحتی آن روزها هم کسی به دیدنش بیاید ..دیگر منتظر دوستان بهشتی اش هم نبود ... دیگر انگار شهادت هم نمی خواست .....
حول حالنا الی احسن الحال... اشک از گوشه ی چشمش چکید .... پنج سال پیش گفت دیگر نمی خواهد کسی را ببیند ... عکسهایش را برای اخرین بار دید ...عکس مادرش را بوسید ...چقدر دلش برای مادر تنگ شده بود ...راستی هنوز مادر زنده بود؟!...آلبومهایش را جمع کرد...آنروز اتاقِ سراسر عکسش خالی شد ...آنروز حتی چفیه اش را هم گفت که از گردنش بردارندوهمراه خاک تیمم ببرند٬آنروز همه چیزش را داد ...همه چیز ..!!
دیوارهای گچیِ اتاق پر از میخ و جای چسب ٬وپنجره ی بدون پرده ٬تنها دریچه ی حیات وتنها امید مرد ! قاب عکس کوچک مقابل چشمان مرد !!یک تخت آهنی با یک مرد تنومند که بیست سال روی آن افتاده بود ٬منظره ی اتاق را تشکیل می دادند!!
سال یک هزار وسیصد و...نگاهش را از پنجره چرخاندروی قاب عکس ٬به ضریح شش گوشه خیره شد ٬لبخند زد ٬تمام دلخوشی اش تمام امیدش ٬تمام صبرش ٬برای صاحب همین شش گوشه بود....
صدایی به گوشش رسید :بچه ها لحظات آخره ٬هر دعایی کنید مستجابه !التماس دعا!...نگاهش را برگرداند سمت پنجره ..چقدر دلش شکوفه سیب می خواست ....بیست سالی بود که شکوفه ی سیب ندیده بود...از ته دل آرزو کرد ....آرزو کردکه سال بعد درخت چنار شکوفه ی سیب دهد!!!