دوره گردم دار قالی میخرم کاسه وظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی زد وبغضش شکست
اول سال است ونان در سفره نیست ای خداشکرت ولی این زندگیست؟!
بوی نان تازه هوش از ما ربود اتفاقا مادرم هم ر وزه بود
چهره اش دیدم که لک برداشته دست خوشرنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود بدتر از این خواهرم دلگیر بود
باز آواز درشت دوره گرد پرده ی اندیشه ام را پاره کرد:
دوره گردم دار قالی میخرم کاسه وظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی میخرم
خواهرم بی روسری بیرون دوید:
های آقا ! سفره خالی می خرید؟!!!
(خیلی ها دنبال نام شاعر بودند باید بگم متاسفانه نمی دونم !!)
