امشب از عالم جدایی کرده ام
پیکرم را مومیایی کرده ام
دفترم تابوت صدها واژه است
من چنین فرمانروایی کرده ام!
انسانم آرزوست
امشب از عالم جدایی کرده ام
پیکرم را مومیایی کرده ام
دفترم تابوت صدها واژه است
من چنین فرمانروایی کرده ام!
باز هم دلم گرفته ، آنقدر دلگرفته ام که لبخند بزورهم بر لبانم نقش نمی بندد، بسم الله می گویم ، " قیصر" را بر می دارم ، دوست دارم از شاعر دردها بخوانم :
...
نام تو نور
نام تو سوگند
نام توشور
نام تو لبخند
لبخند
در تلفظ نامت
ضروری است!
...
از خدا بخاطر چهره ی عبوسم شرمنده می شوم ، جلوی آینه می ایستم ، خیره می شوم به لبانم : بسم الله الرحمن الرحیم ! ابخند می زنم ! آری باید لبخند زد ! باخودم فکر می کنم خدای شادیها که لبخند در نلفظ نامش ضروری است چرا مارا در غربت این زمین تنگ زندانی کرده است؟ ... بسم الله می گویم، به چشمانم خیره می شوم ٬چشمانم هم می خندند! آنقدر بسم الله می گویم تا تمام وجودم لبخند شود ، حالا تمام وجودم می خندد ، حالا دوست دارم بلند بلند بخندم ، انگار وقتی می خندم دارم ذکر می گویم، انگار خدا هم به من لبخند می زند ، انگار ... ، حالا می فهمم چرا بندگان خاص خداوند همیشه لبخند آذین بخش لبانشان است!!
(اینم یه لبخند از یه فرشته ی دوست داشتنی خدا! )
ـــ کاش همیشه همه ی ما در حال بسم الله گفتن بودیم !
""نيكوس كازانتزاكيس (نويسنده زورباي يوناني) تعريف ميكند كه در كودكي، پيله كرم ابريشمي را روي درختي مييابد، درست زماني كه پروانه خود را آماده ميكند تا از پيله خارج بشود. كمي منتظر ميماند، اما سرانجام، چون خروج پروانه طول ميكشد، تصميم ميگيرد به اين فرآيند شتاب ببخشد. با حرارت دهاناش پيله را گرم مي كند، تا اين كه پروانه خروج خود را آغاز ميكند. اما بالهايش هنوز بستهاند و كمي بعد ميميرد.
كازانتزاكيس ميگويد : بلوغي صبورانه با ياري خورشيد لازم بود، اما من انتظار كشيدن را نميدانستم. آن جنازه كوچك تا به امروز، يكي از سنگينترين بارها بر روي وجدانم بوده . اما همان جنازه باعث شد بفهمم كه فقط يك گناه كبيره حقيقي وجود دارد : فشار آوردن بر قوانين بزرگ كيهان. بردباري لازم است، و نيز انتظار زمان موعود را كشيدن، و با اعتماد راهي را دنبال كردن كه خداوند براي زندگي ما برگزيده است. ""
این روزها برای شنیدن صدای پایش گوشهایم را تیز نمی کنم !... "جدایی"با چنان صلابتی به من نزدیک می شود که تمام بغض های چندین ساله ی فروخورده ام زیر قدمهای مغرورش اشک گشته اند.
..........................................................................................
دختران بی شوهر
ازش میپرسم از زندگیت راضی هستی؟ با بی حوصلگی جواب میدهد: "چی بگم؟!" به چشمانش نگاه میکنم، چشمهایی که روز به روز غمگین تر میشود، دختری را می بینم که روز به روز ساکتتر میشود، نگاهم میکند و میگوید: "مواظب باش موقع انتخاب هول نکنی، شوهر بقدر کافی هست!"
سال 1381 طی یک خبر رسمی اعلام شد، برای حدود یک میلیون و نیم دختر در سن ازدواج، پسر کم داریم! های و هوی ها شروع شد و این حرف شد نقل مجالس. اول همه خندیدند، جوک درست کردند، مسخره کردند، گفتند به هر پسر دوتا و نصفی دختر می رسد و... اما بعد این مسئله تازه جای خودش را بازتر کرد و شد یک نگرانی جدی برای خیلی ها!
یادم می آید همان روزها استاد جامعه شناسی مان میگفت:" این آمارها قابل اعتماد نیست، این آمار بر اساس نسبتها و آمارهای جمعیتی است و در هر دوره ممکن است برای هر دو جنس پیش بیاید، به نظر میرسد اینها بیشتر یک سیاست است تا ازدواج راحت تر شود..."
های هوی ها ادامه داشت و انگار همه یک باره می خواستند ازدواج کنند. آنهایی هم که اهمیت نمی دادند، فامیل یقه شان را گرفته بود که: "ای داد بیداد حالا چه می شود؟ یکی را جواب بده و راحت شو، از بی شوهری که بهتر است!"
کم نیستند دخترانی که ازدواج کرند تا بی شوهر نمانند و کم نیستند پدر و مادرهایی که با اصرار دخترشان را به خانهی بخت! فرستادند و البته حالا مانده اند که با این بخت! چه کنند.
کم نیستند ازدواج هایی که در کمتر از یکسال به طلاق کشیده شد و دخترانی که با نارضایتی از زندگیشان یاد می کنند و صد البته! کم نیستند پسرانی که از این موضوع کمال سوء استفاده را کردند.
با اعلام این آمار شاید بعضی ازدواج ها آسان تر انجام شد، آمار بالا رفت و سطح توقع ها پایین آمد؛ سن ازدواج کم شد و... اما به چه بهایی؟
این روزها باز همان آمار ها می گویند طلاق بالا رفته، فساد بیشتر شده، استحکام خانواده ها کمتر شده، چند همسری افزایش پیدا کرده و البته موجب از هم پاشیدن خانواده گردیده، انگیزه ی مردها برای ازدواج پایین آمده و شاید از همهی این ها مهمتر این باشد که این آمارها باعث شده تا قسمت "اعظم" انرژی و نیروی جوانانمان خرج امر همسریابی شود!
آمارها فقط عدد و رقم نیستند، تصویر ریاضی یک جامعه اند، با اعلام هر آماری تصویری از جامعهمان را به شهروندانش می دهیم و نا آگاهانه یک دستورالعمل برای زندگی شان تجویز میکنیم، کاش قبل از اعلام هر آماری در سطح عمومی و جامعه، به زوایای مختلف آن بنگریم و پیامدها و تاثیراتش را در جامعه مورد بررسی قرار دهیم، کاش کمی محتاط تر و آگاهانه تر و با توجه به ظرفیتهای جامعه مان در برخورد با آمارها عمل کنیم، کاش ...