تبليغاتX
إسراء

إسراء

انسانم آرزوست

 

مهر 1385  نزدیک است ، صدای قدمهایش می آید  و هنوز خاطره مهر 1381 و مهرهای بعدش با تمام مهربانیهایشان  ، در من جاری است...

  مهر 1381 بود و جشن  ورودیهای جدید دانشگاه علامه ُ  تالار سبز ... ،آنروز چیزهای دیدنی وماندنی زیاد داشت  اما ازتمام آن جشن یک شعر خاطره شد و باقی ماند...

 

 امروزهم که به چهار سال تحصیلم نگاه می کنم  می بینم جامعه شناسی هم همین است ؛  در تمام این چهار سال  در حال آموختن همین یک شعر بوده ام ...

 

کاش درسم را خوب آموخته باشم :

 

 

               « احمدک »

 

معلم به ناگه چو آمد کلاس

چو شهری فروخفته خاموش شد

سخنهای نا گفته در مغزها

به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام

غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود ودر عنفوان شباب

جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را

صدای در شب معلم شکست

زجا احمدک جست بند دلش

بدین بی خبر بانگ ناگه بست

«بیا احمدک »درس نا خوانده بود

به جز آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان شتافت یتیم

خطوط خجالت برویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش

بروی تن لاغرش لرزه واداشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت

بنی آدم اعضای یکدیگرند

وجودش به یکباره فریاد کرد

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز ، کز ، وای یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد

نگاهی به سنگینی از روی شرم

به پایین افکند و خاموش شد

معلم بکوبید پا بر زمین

نماینده ی آتش و خشم و کین

درونی پر از نفرت و کینه داشت

غضب می درخشید در چشم او

مگر چیست فرق تو با دیگران

نخواندی چنین درس آسان بگو

عرق از جبین احمدک پاک کرد

خدایا، خدایا چه می گوید آموزگار

مگر نمی داند در این میان

بود فرق بین دار و ندار

به آهستگی احمد بی نوای

چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آنها به دامان مادر جوشند

و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی

نگفته کسی تاکنون یک سخن

من از روی اجبار و از ترس مرگ

کشیدم از این درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه دوز ی کار

ببین دست پر از پینه ام شاهدست

سخنهای او را معلم برید

ولی او سخنهای بسیار داشت

معلم بکوبید پا بر زمین

این پیک قلب پر از کینه است

به من چه که مادر ز کف داده ای

به من چه که دستت پر از پینه است

رود یکنفر پیش ناظم که او

بهمراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او

زچوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش گشت

چو او این سخن از معلم شنید

ز چشمان او برق سوئی جهید

به یاد آمدش شعر سعدی و گفت

ببین یادم آمد کمی صبر کن

تآمل خدا را ، تآمل دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند ادمی ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 19:17  توسط زهرا  |