تبليغاتX
إسراء

إسراء

انسانم آرزوست

           یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

           کز هر زمان که می شنوم نامکرر است ...

   ...

    ــ خوشا بحال درختان که عاشق نورند

   ودست منبسط نور روی شانه آنهاست .

    ــ نه  وصل ممکن نیست

   همیشه فاصله ای هست .

   اگرچه منحنی آب بالش خوبی است

   برای خواب دل آویز و ترد نیلوفرِِ

   همیشه فاصله ای هست .

   دچار باید بود 

    ...

 

  ـ محرم این هوش جز بیهوش نیست ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 15:20  توسط زهرا  | 

 

از آیت الله قاضی زیاد شنیده ایم شاید از زمانی که جاذبه عرفان ما را فراگرفت ... و حتی پیش تر از آن ؛ زمانیکه از اولیاء الله برایمان سخن گفتند...  و یا حتی پیش تر از آن ...

عظمت اولیاء خداوند  را  روح های کوچک  درک نتوانند کرد اما هرکس به اندازه ی ظرفیت خویش می تواند از چشمه جوشان معرفتشان بنوشد تا عطشش افزون تر گردد ! ...

 

"عطش " را مدتهاست می شناسم ... انس گرفته ام ...و حسرت تمام  وجودم را فرا می گیرد زمانیکه با تمام کوچکی  ام   می خوانم :

 آیت الله قاضی ، کوه سترگ تو حید ، عارف جامع ، صاحب مقام تشرف می گوید: " من لنگه کفش انسان کامل هم نمی شوم !"...  

 

سراسر این کتاب بیم و رجاست : " هرکس به اندازه ظرفیت خویش می تواند قاضی زمان خویش باشد " ...

و هر ورق  سرشاراز  ایات و احادیث نوید بخش است  که :

 

فَاذا أحَبَّنی أحبَبتهُ و حبّبته ُ الی خلقی و أفتحُ عَین قلبه الی عَظَمَتی و جلالی .

پس هنگامی که مرا دوست داشت من هم او را دوست می دارم و محبوب دیگرانش می کنم و چشم دل او را برای تماشای عظمت و جلالم باز می کنم .(رساله لقاء الله )

 

و می گوید :

آنان که گفتند پروردگار ما خداست و براین  ایمان پایدار ماندند، فرشتگان بر انان نازل شوند و مژده دهند که دیگر هیچ ترس و حزن و اندوهی از گذشته خود ندارید و شما را به همان بهشتی که وعده دادند بشارت باد .( فصلت ، آیه 30 )

  

" شور عشق الهی در سینه آیت الله قاضی پنهان است و همین محبت مانع از آن می شود که ان  بلند نظر شاهباز صدر نشین ، دمی از معشوق غافل بماند.

بارها اشک خونین بر چهره زرد گون را به طبیب بازنموده تا جگر سوز دوایی بیابد و صبر واستقامت می کند تا عبودیت و بندگی و سر بر آستان جانان نهادن ، ملکه روح و جسم و جانش شود و سرانجام معشوق ، خانه دلش را از غیر خالی می کند و هستی اش را می سوزاند ، آنقدر که از ان وجود مجازی جز اسمی نمی ماند و قلب او  " عرش ُ الله الاعظم " می شود و خدا به حکم "الرحمن علی العرش استوی " به قلب او استیلا می یابد و قلبش را " ازهر أنور کَهَیئَة السّراج " می کند ...

که اگر شخص در طلب استقامت پیدا کرد  اسم اعظم در روح او جا پیدا می کند و ان وقت لایق اسرار ربوبی می گردد."

 

این کتاب درس استقامت است در راه طلب !  ومحب صادق نا امید نمی شود و می داند که طلب حقیقی جدا از مطلوب نیست و " او نیز  اطمینان دارد که باز نشدن در روحانیت ، نه از ناحیه بی التفاتی معشوق است  بلکه اگر در ، بی موقع باز شود صدی صد خام از کار درآید!"  وشاید معشوق می خواهد از او کامل ترین ها را بسازد  وبرای همین دیر نقاب از چهره می گشاید و او با این همه گله ای ندارد که همه را همان وظیفه دانسته ، و تنها آنچه براو سخت می نماید ، صبر بر آتش فراق است ...

که در تذکرة المتقین آمده  است : باید دانست آن چه در اول ، عاشق و طالب صادق بذل می کند ،انس و آرامش خود می باشد و سپس آن چه را دارد  و متعلق اوست حتی آبرو و اختیار خود را بذل می کند...

و قاضی عاشق صادق است ؛می گوید:

"چهل سال است دم از پروردگار عالم زدم . چند مرتبه خواستند مرا بکشند ... در این مدت نه خوابی دیدم ، نه مکاشفه ای ، نه رفیقی ، نه همدردی ، چهل سال است که در را می کوبم و خبری نیست.....  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 22:51  توسط زهرا  | 

 

روبررهش نهادم وبرمن  گذر نکرد    

 صدلطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

 سیل سرشک مازدلش کین بدر نبرد        

 در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد

یارب تو ان جوان دلاور نگاه دار                

 کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد

ماهی ومرغ دوش نخفت ازفغان من     

وان شوخ دیده بین که سرازخواب برنکرد

میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع   

 او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

جانا کدام سنگدل بی کفایتست              

کوپیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد

 کلک زبان بریده حافظ در انجمن 

 باکس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 23:5  توسط زهرا  |