تبليغاتX
إسراء

إسراء

انسانم آرزوست

 

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید



می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید



این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید



اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید



امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:



مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید



دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید



بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید



هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه

از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید



بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید



مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید...

                                                                         (محمد حسین بهرامیان)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 11:20  توسط زهرا  | 

 

جذام گرفته بود . از سرانگشتانش شروع شد ٬ در ست از همان ناخن کوچک صورتی رنگ ٬ همانوقت که دستش را برد بسوی ... 

 با سرعت حیرت آوری رسید به انگشتان ظریف و سفید رنگی که انگار خدا آنها را یکی یکی سفارشی ساخته بود .جذام  از بند بند انگشت پایین آمد به پهنای دستش که رسید از اطراف ذره ذره به سمت مچ حرکت کرد ...وحشت کرد ُدستش را محکم تکان داد خواست برای آخرین بار زیبایی دستانش را ببوید ٬ ببوسد ٬نگاه کند! سرعت سیاهی بیشتر بود ٬خواست لبش را بگذارد روی سرانگشتان خداییش که دیگر لبی نبود ُکف دست را باز کرد و بینی اش را اورد تا عطر خدا را استشمام کند ...  جذام زودتر رسیده بود!! انگار کرمها ریخته بودند در کاسه چشمش و  آبی آسمان را ذره ذره  چنگ می زدند و زهر می ریختند و سیاه می کردند ....

در زیباییش غوطه ور شده بود ٬ جذام او را عروس دنیا کرده بود !!

 

ـــ ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصَرهم غشَوة ..

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 20:32  توسط زهرا  |