تبليغاتX
إسراء - گلنار

إسراء

ای انسان البته با هر مشقت در راه عبادت حق بکوش که عاقبت به حضور پروردگار خود می روی

خیره شده بود به مرکز اتاق همونجایی که قرار بود گلهای وسط قالی رو ببینه!احساس لرز کردوزانوهاشو محکم تر بغل گرفت ،خواست تکیه بده به دیوار ، جون تکون خوردن نداشت!چشماش تار می دید نمی دونست از قدرت ضربه هایی که خورده یا اشکی که تو چشماش جمع شده!

 

باباش بزرگ ده بود ،چشم و چراغ  تمام دهاتهای اطراف بود ، ملا بود ! یه ملا بود و یه گلنار ! دختر بزرگه بود ،امید و مونس بابا بود ،هر جا باباش می رفت دنبالش بود ،سر و گوشش زیادی می جنبید ، این قدر جوون دور وبر خونه شون می پلکیدند که امون همه رو بریده بودند!بابا نمی خواست دخترشو شوهر بده ،بقول خودش حیفش می اومدد دخترشو دست این دهاتی های بی پول وبی سواد بده !می گفت اینا از زن فقط کار گرفتن ازشو بلدن !می ترسید ببرنش صحرا تو ذل گرما! بهش بگن گون بچینه دستاش زخم و زیلی بشه !می ترسید بفرستنش کوچه آب و جارو کنه ،آخه گلنار مال این حرفا نبود ،باید با ناز و نواز ش بیدارش می کردند ،می بوسیدند ،موهاشو شونه می کردند ،کارش رسیدگی به دفتر کتاب های بابا بود ،پذیرایی از مهمونای بابا ، بازی ،شوخی ،تفریح ،شیطون بود ،دنبال شوهر شهری بود ،مدام با عمو می رفت شهر خودشو به دوستای شهری عمو بشناسونه که شاید ... مادر می گفت دختر نمیفرستم غربت!...  غرورش شهره ی عام و خاص بود !از هیچکس نمی ترسید حتی از ترکه های مادرش!

 

ساق پاشو مالید ، تمام بدنش می سوخت ، جای شلاق ها از رو لباسشم پیدا بود ،خودشو کشون کشون برد تا گوشه اتاق ،همه ی بدنش درد می کرد ،چرا هیچکس نمی اومد کمک؟!

 

عادت کرده بودند هرروز با صدای خاله از خواب بپرند ، که آبجی نمی بخشمت گلنار ندی به نریمان من ! مگه نریمان من چشه ؟! یه آبادی چشم دارن بهش !رعناترین جوون دهاتهای اطرافه!

گلنار چشماشو می بست نریمانو می دید با قد بلندش ،چشم وابروهای مشکی ،قدرت بازو ،خوش تیپیش ،مگه چی کم داشت ؟! خاله که می رفت بابا شروع می کرد : دختر دسته گلمو بدم به این دهاتیهایی که محتاج نون شبشونن که چی؟ که از بچه ام کار بکشن ،گشنگی بدن بهش؟ اونا اگه نون دارن بدن صدری شون بخوره !دختره ی معصوم همیشه ی خدا مریضه!

 

از گشنگی داشت از حال می رفت ...چقدر اتاق خالی بود ... حتی یه تیکه نون ... هر چی بود توی صندوقچه بود صندوقچه هم که همیشه قفل بود ! گیرم که باز بود کی جرات داشت بره سرش ،اصلا کی جون تکون خوردن داشت؟!

 

 

مامان می گفت خوب فقیرن  ندارن ! نریمان جوون !کار می کنه، زندگیشو می سازه ، خودت همیشه میگی آینده اش روشنه !...

 

در رو به روش باز کرد و دستشو به سمت اتاق گرفت ، در حالیکه نگاهشو از  لبهای اناری گلنار بر نمی داشت با خنده گفت :بفرمایید گلنار خانم!... بقول قدیمی ها شب اول نازی به نازی! اومد که پاشو برداره موند، آخه موقع نارزدن آقا محکم کوبیده بود به پاش تازندگی تو دستاش باشه !! در رو پشت گلنار  بست و با نیشخندی ادامه داد شب دوم نون و پیازی!!...

صبح که از خواب پروندش جارو دادند دستش که کوچه رو آب و جارو کن !مکث کرد جارو رو انداخت  زمین و به طرف اتاقش رفت ،قاب در رو هیکل مردونش پر کرده بود خودشم نفهمید چرا اما جارو رو برداشت و رفت تو کوچه!تمام مدت مواظب بود بابا از اونورا رد نشه که... باباروبروش بود ...دوید تو خونه ...

نشسته بود تو اتاقشو خیره شده بود به گلهای وسط قالی ... درو باز کرد ،ایستاد کمی نگاهش کرد ،دررو بست و پرده رو کشید و اومد کنار گلنار نشست نگاهش کرد وخندید و دستاشو برد تو موهای گلنار و دهنشو برد کنار گوشش ،از آینده براش گفت از آرزو هاش ،از اینکه می خواد اونو خوشبخت کنه...

گلنار دلخورتر از این حرفا بود ، بزور خودشو از زیر دستای قویش کشید بیرون وخیره شد به چشماش :خوب؟ برو بکن به من چه؟

-         خوب...من...میدونی ؟!...سرمایه لازم دارم ..میگم اگه این قالی رو بفروشیم ...

از جاش پریدو رفت سمت در :امکان نداره،قالی جهازیمه ! آوازه ی  قالی من تو دهات پیچیده حالا بدم ببریش که چی؟!    پرده رو زد کنار ،مادرش پشت در ایستاده بود،خیره شد به چشماش و زد بیرون!

 

نترس آبجی من براش مادری می کنم !یه اتاق کنار خودم می دم  بهشون !نفس بکشن می فهمم ،نمی ذارم آب تو شکم بچه ات تکون بخوره!اگه پسرم بد کنه؟! خودم حالشو می یارم سر جاش!

 

چشماش سیاهی  رفت ...زخماش بد جور می سوخت ...کف اتاق سرد بود خیلی سرد!

 

 

برگشت ،قالی بغل داشت از اتاق میزد بیرون ،با بهت ایستاد و نگاش کرد ..

-         برات بهترشو می خرم خانوم !ناراحت نباش!

-         -نمی ذارم ببری...قالی رو گرفت و به سمت اتاق حل داد ...

-         _این کارارو نکن زورت نمی رسه!

 

همیشه دلش به این خوش بود که باباش بزرگ ده!کسی نمی تونه رو حرفش حرف بزنه ،نمی تونند به زور شوهرش بدن ...

 

اون روز با صدای مادر بزرگ بیدارشدند که شیرمو حلالت نمیکنم اگه نذاری این وصلت سر بگیره

- آخه مادر ...

- آخه نداره ،من اگه یه آه بکشم زندگیت دود میشه میره هوا ،رو حرف من میخوای حرف بزنی؟!

 

هر طرف قالی رو یکی گرفته بود چند بار خوردن زمین !نفهمید کی از کجا کمربند  داد دست نریمان و گفت :بزنش!اینقدر بزنش که بفهمه شوهر کرده و یادش بمونه حرف حرف کیه ،دختره ی پررو فکر کرده اینجام خونه ی باباش که حرف حرف اون باشه!

 

 

تمام نیروشو جمع کرد که پاشه ،نشد ،نتونست،خوب زده بود ،خیلی خوب! اما باید پا می شد ،باید زندگی می کرد امشب شب دوم بود....

 

-         خوب عروس خانم نمی خوای بقیه شو بشنوی ؟شب سوم ؟!

 داشت کت شلوار دامادی شو آویزون می کرد ،کلی بابتش پول داده بود ،با دقت جاش داد و کمربند شو برداشت وبا خنده گفت :شب سوم چوب درازی!...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 23:43  توسط زهرا  |