تبليغاتX
إسراء - جذام

إسراء

ای انسان البته با هر مشقت در راه عبادت حق بکوش که عاقبت به حضور پروردگار خود می روی

 

جذام گرفته بود . از سرانگشتانش شروع شد ٬ در ست از همان ناخن کوچک صورتی رنگ ٬ همانوقت که دستش را برد بسوی ... 

 با سرعت حیرت آوری رسید به انگشتان ظریف و سفید رنگی که انگار خدا آنها را یکی یکی سفارشی ساخته بود .جذام  از بند بند انگشت پایین آمد به پهنای دستش که رسید از اطراف ذره ذره به سمت مچ حرکت کرد ...وحشت کرد ُدستش را محکم تکان داد خواست برای آخرین بار زیبایی دستانش را ببوید ٬ ببوسد ٬نگاه کند! سرعت سیاهی بیشتر بود ٬خواست لبش را بگذارد روی سرانگشتان خداییش که دیگر لبی نبود ُکف دست را باز کرد و بینی اش را اورد تا عطر خدا را استشمام کند ...  جذام زودتر رسیده بود!! انگار کرمها ریخته بودند در کاسه چشمش و  آبی آسمان را ذره ذره  چنگ می زدند و زهر می ریختند و سیاه می کردند ....

در زیباییش غوطه ور شده بود ٬ جذام او را عروس دنیا کرده بود !!

 

ـــ ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصَرهم غشَوة ..

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 20:32  توسط زهرا  |